چطوری کچل؟

[ad_1]


11 سال پیش بود که در دوران جوانی با شور و شوق بار سفر بستیم و راهی حج شدیم. دخترم آن روزها 4 سال بیشتر نداشت و ناچار باید می ماند.


 


روزهای خوب سفر معنوی حج اغاز شد، زیارت مدینه، احرام بستن و وقوف در عرفات و مشعر و عاقبت بخ منا رسیدیم. در منا رمی جمرات انجام شد و قربانی که کردیم سرمان را تراشیدیم و شدیم حاجی. ظهر همان روز تماس گرفتم تهران تا احوالی بپرسیم. تماس تا برقرار شد سلام کردم؛ و از آن سوی خط، صدای جذاب کودکانه ای بدون سلامی و علیکی گفت: «چطوری کچل؟!»


دخترم بود، ظاهرا در آن روزها نشسته بود و ریز به ریز مراسم حج را می دید و عاقبت حاجی شدن را با همان حلق و تقصیر و کچل کردن تصور می کرد و حالا بی آن که مرا ببیند کچلی مرا حدس زده بود و احوالم را می‌پرسید. در تمام عمرم هیچ کس به این شیرینی به کچلی ام اشاره نکرده بود.


…..


اکنون سالها از آن روزها گذشته است و همه ما داغدار حاجیانی شده ایم که قرار بود کچل کنند و بازگردند و دختری یا پسری به ناز و ادا، کچلی شان را به رخشان بکشد.


اما نشد.


بی کفایتی عده ای نادانِ بر سر پول نشستۀ بی وجدان آنها را از ما جدا کرد و دختران این سرزمین را به سوگ پدرهایشان نشاند.


شاید هیچ چیز نتواند داغ این روزها را برای خانواده های ایشان و برای ما و برای مردم ایران تسکین دهد. اما عجیب داستانهای بچگی ما محقق شد: کچلها همه جمع شدند و رفتند پیش خدا.


 


خداوند به دخترانِ حاجیان به قربان رفته صبر دهد.


 

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *